نیست ، نمی دانم کدامین جاده را می پیماید
خدایی دارم آن سوی غمها ، که مرا میبیند و لبخند میزند
روزی ، روزگاری ... جایی ... شاید آن دورها ، آدم یا انسانی باشد که مردیست غریب ، از فرط بی خوابی چشمانش سرخ است ... مانند دلش .. که هرکسی او را می بیند تعبیــری غریب به جز حقیقت را برایش می سازد ؛ احساس او چیزی فراتر از دلتنگیست ، مانند غریقی که دریا او را به قعر خود می کشد و در این کشش تمام زندگی در روح چشمانش نمایان می شود .. او باران نبود که فصلش تمام شود و باید سالی دیگر صبر می کردم تا ببارد .. او به مغز و قلب نالایق من مبتلا شده بود ، که دیوانگانی بیش نیستند .. " و او روزی می رود " این جمله ای بود که از روز آغازش زمزمه می شد " و هرپایانی آغازیست رازناک" این جمله هم تا سرمشق دفتر زندگیم پیش رفت. من هستم ، با تمام وجود ... می دانم که حسی چنین خمیده و زیبا ، میان چشمانش محو شده است من در وادی سبز ، از آنچه هست و نمی بیند می گویم ، و او از آنچه نیست و میبینم برایم می گوید ؛ دلم ، ترکیبی از وسوسه و زخم و کمی احساس غمگین ولی شیرین است ، تو به آنچه که می خواهی چنگ بزن . من هستم ، تو هستی ، و هنوز زندگی ادامه دارد ، با روالی متفاوت باید عادت کرد به آنچه که پیش می آید ، و تا حد توان رو به تغییری "بهتر" باید از بدیها و گاهی "خوبیها" گذشت ؛ روزی تغییری اختیاری پیش می اید و گاهی از روی اجبار تو را ، (مرا) با دستانشان به سوی یک وادی دیگر می فرستند که استفاده از عقل در وادی "دلها" کاریست اشتباه و همچنین عکس آن . من روحم را هرشب به خوابش می فرستم ، تو هم بیا و شمعی را که خوابیده ام و و روشن مانده خاموش کن . به سحرگاه می رسم ، اما مانده ام که شاید دوروغین باشد و نمازم را به آفتاب رساند و بسوزاند ؛ من بیدارم یا که خواب ؟! بیدار می مانم تا سحر ، کمی مرا در آغوش بگیر ، که لحظه ای این چنین نزد خداوند عزیز است ، و خداوند تمام فرشتگان را در یک روز آفرید نه از خاک ، که از نور ؛ برای همین است که چشمانش همیشه مانند مهتاب زلال ، دلم را روشن می کند باز هم می گویم : تا همیشه جای دستانش روی دلم باقی می ماند ، بوسه لبانش تا ابد بر رگهایم دست نخورده می ماند . تو اما چیزی به یاد خود نیاور ، مغز و دلت را می بویند که مبادا گفته باشی ... دیده باشی ...

| Design By : Night Skin |


